تبلیغات
حدیث.اموزش.خداشناسی - داستان ولادت حضرت مهدی

حدیث.اموزش.خداشناسی

داستان ولادت حضرت مهدی

جمعه 16 شهریور 1386

داستان ولادت حضرت :

شرایط زمان تولد امام زمان (علیه السلام) شرایط عادى نبود، زیرا طبق روایات منقول از پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم) مهدى آل محمد (علیه السلام)ـ آن كه ستمگران را نابود و زمین را پر از عدل و داد مى كند ـ فرزند امام حسن عسكرى (علیه السلام) است. از این رو دستگاه خلافت عباسى امام حسن عسكرى (علیه السلام) را در شهر سامرا تحت نظر داشت، و منتظر بود تا اگر فرزندى از ایشان به دنیا آید، او را بكشد، همان گونه كه فرعون، در كمین بود تا اگر حضرت موسى (علیه السلام) به دنیا آید، او را به قتل برساند. در این شرایط خفقان و غیر عادى، حضرت مهدى (علیه السلام) مخفیانه به دنیا آمدند.

 

جریان تولد حضرت را حكیمه خاتون، دختر امام جواد (علیه السلام) و عمه ى امام حسن عسكرى (علیه السلام) این گونه بازگو كرده است:

 

«ابو محمد امام حسن عسكرى (علیه السلام)شخصى را دنبال من فرستاد كه امشب ـ شب نیمه ى شعبان ـ براى افطار نزد ما بیا، زیرا خداوند امشب حجتش را آشكار مى كند. پرسیدم این مولود از چه كسى است؟ حضرت فرمود: از نرجس خاتون. عرض كردم: من در نرجس خاتون آثار باردارى نمى بینم حضرت فرمود: موضوع همین است كه گفتم.

 

من در حالى كه نشسته بودم، نرجس آمد و كفش مرا از پایم بیرون آورد و فرمود: بانوى من حالتان چطور است؟ گفتم: تو بانوى من و خانواده ام هستى. او از سخن من تعجب كرد و ناراحت شد و فرمود: این چه سخنى است؟ گفتم: خداوند در این شب به تو فرزندى عطا مى كند كه سرور و آقاى دنیا و آخرت خواهد شد. نرجس خاتون از این سخن من خجالت كشید.

 

بعد از افطار و نماز عشا به بستر رفتم. چون پاسى از نیمه ى شب گذشت، برخاستم و نماز شب را به جا آوردم، بعداز تعقیب نماز به خواب رفتم و دوباره بیدار شدم. در این هنگام، نرجس نیز بیدار شد و نماز شب را به جا آورد. سپس از اتاق بیرون رفتم، تا از طلوع فجر باخبر شوم; دیدم فجر اول طلوع كرده و نرجس در خواب است. در این حال، به ذهنم خطور كرد كه چرا حجت خدا آشكار نشد؟! نزدیك بود شكى در دلم ایجاد شود كه ناگهان حضرت امام حسن عسكرى (علیه السلام) از اتاق مجاور صدا زدند: اى عمه! شتاب مكن كه موعود نزدیك است. من مشغول خواندن سوره «الم سجده» و «یس» شدم. در این هنگام ناگهان نرجس خاتون با ناراحتى از خواب بیدار شد. من او را به سینه چسباندم و نام خدا را بر زبان جارى كردم. امام حسن عسكرى (علیه السلام) فرمود: سوره ى قدر را برایش بخوان. آن سوره را خواندم و از نرجس پرسیدم: حالت چطور است؟ گفت: آنچه مولایت فرموده بود ظاهر شد. من دوباره سوره ى قدر را خواندم. كودك نیز در شكم مادر، همراه من سوره ى قدر را خواند كه من ترسیدم. در این هنگام پرده ى نورى میان من و او كشیده شد، ناگاه متوجه شدم كودك ولادت یافته است. چون جامه را از روى نرجس برداشتم، آن مولود سر به سجده گذاشته و مشغول ذكر خدا بود. هنگامى كه او را برگرفتم، دیدم پاك و پاكیزه است. در این موقع حضرت امام حسن عسكرى (علیه السلام) صدا زدند: عمه! فرزندم را نزد من بیاور. وقتى نوزاد را نزد حضرت بردم، وى را در آغوش گرفت، و بر دست و چشم كودك دست كشید و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و فرمود: فرزندم! سخن بگو! پس آن طفل گفت: «اشهد انّ لا اله الا الله و اشهد انّ محمداً رسول الله» پس از آن به امامت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و سایر امامان معصوم (علیهم السلام) شهادت داد و چون به نام خود رسید فرمود: «اللهم انجزلى وعدى و اتمم لى امرى و ثبت و طأتى واملاء الارض بى عدلا و قسطاً» «پروردگارا! وعده ى مرا قطعى گردان و امر مرا به اتمام رسان، و مرا ثابت قدم بدار، و زمین را به وسیله ى من از عدل و داد پر كن.»

 

در روایت دیگرى آمده است: چون حضرت مهدى (علیه السلام) متولّد شد، نورى از او ساطع گردید كه به آفاق آسمان پهن شد، و مرغان سفید را دیدم كه از آسمان به زیر مى آمدند و بال هاى خود را بر سر و روى و بدن آن حضرت مى مالیدند و پرواز مى كردند. پس امام حسن عسكرى (علیه السلام) مرا آواز داد كه اى عمه! فرزند را برگیر و نزد من بیاور، چون برگرفتم، او را ختنه كرده و ناف بریده و پاك و پاكیزه یافتم و بر ذراع راستش نوشته شده بود: «جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقاً»



[ جمعه 16 شهریور 1386 - 11:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| علیرضا ] [عمومی , ] [+]